پسرم.......
عزیزدلم امروز داشتم عکسهای اولین عید نوروزی را که مهمون خونه ی ما شدی میدیدم واااااااااای که چه قدر همه چیز زود میگذره شما بزرگتر میشی و هر روز انرژی و جنب و جوشت بیشتر میشه
قربون اون حرف زدنت برم که دل آدم واست غش میره
.الان که واست مینویسم ساعت 11شبه و شما هوس دد با بابا کردی و بابا بردتت بیرون.
از صبح که بیدار میشی با هم سرگرمیم دیگه همش میخوای باهات بازی کنم.کلا دوست داری همبازی داشته باشی گاهی یاسین میاد باهاش بازی میکنی و با رفتنش کلی گریه میکنی خونه ی بابایی هم که میریم اونجا موندگارمون میکنی و نمیذاری بیایم خونه.
پسرم داره با باباش نماز میخونه،چقدر رکابی بهش میاااااد

رفته کتاب قصه خودش را آورده یعنی داره مثل باباش قرآن میخونه


چند روز پیش که دوتایی رفتیم خونه ی بابایی بین راه بردمت پارک کلی با دیدن اردکها ذوق کردی



پریروز کیک هویج پختم خیلی عالی بود



امیرحسین و پسرعموش امیرعلی جون که خونه ی بابایی حسابی با هم بازی میکنن




پسرم....... 

